نفسم آوینانفسم آوینا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره
درخت سبز زندگیموندرخت سبز زندگیمون، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره
عشقم باراناعشقم بارانا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

آوینا و بارانا شکوفه های زندگی مامان و بابا

باران

1392/1/20 14:13
150 بازدید
اشتراک گذاری

باران که می بارد دلم مثل دل کبوتر ها پرمی کشد.می خواهم بروم تا آخر کودکی ها.تا همان کوچه های قدیمی وصمیمی .می خواهم بروم زیر همان ناودان هایی که موقع باریدن باران پر از آواز می شدند،بایستم و قلبم را خیس ترانه کنم.باران که می بارد دلم بهانه ی کودکی ها را می گیرد.
می خواهم دوباره همان چکمه های قرمز رنگ کودکی هایم را بپوشم وزیر باران توی کوچه ها بدوم. هی جیغ بکشم .فریاد بزنم.شعر باز باران را بخوانم ودهانم را آنقدر زیر باران باز نگه دارم تا سردی قطره هایش راروی زبانم احساس کنم. می خواهم آنقدر توی کوچه ها بدوم تا خاک باران خورده ،یک بار دیگر به لباس های کودکی ام رنگ شادی بدهد.
باران که می بارد هی نفس تازه می کنم و دیوارها را بو می کنم.دنبال بوی کاهگل تازه می گردم.همان عطر دل انگیزی که از خیس شدن تن دیوارهای کهنه به مشام می رسید.آن وقت کوچه را تا انتها نگاه می کنم.انگار منتظرم تا مادربزرگ با همان چادر گلدارش از راه برسد مرا صدا بزند ودستهایم را پر از نقل های سفید وشیرین کند.مادر بزرگی که سالهاست قصه هایش را توی باران جا گذاشته وخودش به میهمانی ابرها رفته است.
باران هنوز هم که هنوز است مرا با خودش می برد به دلتنگی ها.به لحظه های مهربانی.به روزهای خوب زندگی.باران برای من شعردوباره روییدن است وقصه ی فصل های قد کشیدن.

(بر گرفته از فاطمه احمد زاده، کارشناس ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان یزد)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)